www.iiiWe.com » حکایتی شیرین و خواندنی در مورد نقش زن در زندگی یک جوانک

 صفحه شخصی مهدی حمزه زاده آذر   
 
نام و نام خانوادگی: مهدی حمزه زاده آذر
استان: آذربایجان شرقی - شهرستان: مراغه
رشته: کارشناسی ارشد عمران
شماره نظام مهندسی:  15235
تاریخ عضویت:  1390/03/10
 روزنوشت ها    
 

 حکایتی شیرین و خواندنی در مورد نقش زن در زندگی یک جوانک بخش عمومی

8

وزیری از یک جوانک 30ساله که در دربار پادشاهی خدمت می کرد خسته شده بود و می خواست سرش را زیر آب کند.به در بار آمد و به شاه گفت: پادشاها سرتان سلامت باد دیشب پدرتان را در خواب دیدم
پدر شاه 10سالی بود که مرده بود و شاه نالایق و کم عقل گفت: راست می گوویی؟؟؟؟ حالش چطور بود؟
وزیر گفت: بسیار مسرور بود و پادشاهی 7مملکت را بر ایشان داده بودند اما گفت که اینجا تنهایم و کسی را نزد من بفرستید که حوصله ام سر رفته
شاه گفت: چه کسی راه آن دنیا را بلد است؟
وزیر گفت: جوانکی در دربار است که هر هفته بدانجا میرود
جوانک را به دربار فرا خواندند و شاه گفت: یک هفته به تو مهلت می دهم که آنجا روی و از پدرم خبر آوری
جوانک با حالی پریشان خود را به خانه رساند و در فکر فرو رفت
همسر زیرک و با هوشش جویای ماجرا شد و جوانک ماجرا را تعریف کرد
همسرش گفت: نگران نباش یک هفته در تنور پنهان شو و بیرون نیا هفته که تمام شد خواهم گفت که چکار کنی
هفته تمام شد و جوانک بیرون آمد
همسرش گفت: در دربار رفته و می گویی پدرت خیلی سلام رساند اما گفت که شرمش باد آدم حسابی دیگری در دربار نبود که توی گدا را فرستاده؟ وزیر زیر دستش کار می کند وزیر را بفرستد که دلم برایش تنگ شده...!!
جوانک راهی دربار شد و حرفهای زنش را به پادشاه گفت
تا این حرفها را زد وزیر را حال سختی در بر گرفت و با حالتی مستاسل گفت: پادشاها من راه آن دنیا را بلد نیستم
جوانک گفت: من تازه از آنجا آمده ام خودم راهیت می کنم
در دل صحرا چاهی عمیق و خشک بود جوانک وزیر را بدانجا برد و گفت: وارد چاه شو و دستهایت را بر لب دیواره چاه گذار با شمارش من دستهایت را رها کن.وزیر در قعر چاه افتاد و در دم جان سپرد.
یک ماه گذشت و شاه جوانک را فرا خواند و گفت: یک ماهیست وزیر نیامده یک هفته مهلت می دهم تا بروی و ببینی چرا پدرم وزیر را ول نمی کند
جوانک رفت و یک هفته بعد آمد و گفت: پادشاها پدرتان فرمود نفرت از غیرت پسرم دارم که اول جوانکی گدا را به نزدم فرستاد و بعد وزیری که اینجا مانده و رها نمی کند لذت اینجا را.پسرم چرا به دیدارم نمی آید؟
شاه گفت: من راه آنجا را نمی دانم
جوانک گفت: من تازه از آنجا می آیم خودم راهیتان می کنم
جوانک شاه را نیز همچون وزیر در چاه انداخت
یک ماهی گذشت و مردم و درباریان جوانک را فرا خواندند که حقیقت ماجرا چیست این مملکت بی صاحب مانده
جوانک گفت: آنها می خواستند سر من را زیر آب کنند و من نیز چنین کردم حالا هم شاه نا لایق مرده و هم وزیر بی کفایت.
همه بالاتفاق تاج را بر سر جوانک نهادند و گفتند پادشاهی این ملک از آن توست که این چنین با تدبیر و زیرکی




نتیجه اخلاقی: دیگه فکر کنم همه می دونند نیازی به گفتن نیست :-))

سه شنبه 18 بهمن 1390 ساعت 09:11  
 نظرات    
 
وحیده طباخها 00:12 چهارشنبه 19 بهمن 1390
1
 وحیده طباخها
آره دیگه نتیجه اخلاقیش که کاملا واضحه!
به لطف زیرکی و درایت زن، مرد به پادشاهی رسید
عادل گودرزی 00:57 چهارشنبه 19 بهمن 1390
1
 عادل گودرزی
پس کلاغ آخر قصه کوش ؟!!
:))
مائده علیشاهی 13:13 چهارشنبه 19 بهمن 1390
2
 مائده علیشاهی
در پشت هر مرد موفق یک زن ایستاده

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین

ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است

هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط

یک پمپ داشت پیدا کرد. او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را

بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. او

هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو

هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که

می گوید :" گفتگوی خیلی خوبی بود." پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن

مرد را می شناسد. او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می

رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت :" هی خانم ، شانس

آوردی که من پیدا شدم .اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ

بنزین شده بودی. " زنش پاسخ داد :" عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود

و تو کارگر پمپ بنزین!
مهدی حمزه زاده آذر 23:50 چهارشنبه 19 بهمن 1390
0
 مهدی حمزه زاده آذر
عجب پس پر بیراه هم نبوده این حکایت...!
بر منکر این قضیه هم....
علی هاشمی 11:24 آدینه 23 تیر 1391
0
 علی هاشمی
عجب.............!!!!!!!!!!!!!!!!
البته خانم علیشاهی این حرفا قصه است و غصه...!!!